ای پرچم فتوت ...
جلال محمدی
افتادهام به راهت، یا حضرت اباالفضل
محتاج یک نگاهت، یا حضرت اباالفضل
تنهای روزگارم، جز تو کسی ندارم
بگشا گره زکارم، یا حضرت اباالفضل
ای پرچم فتوّت، تندیس استقامت
معنای ناب غیرت، یا حضرت اباالفضل
ای غیرت خروشان، خونت همیشه جوشان
ای سرو لاله پوشان، یا حضرت اباالفضل
توفان غیرتی تو، بحر کرامتی تو
سقای عتری تو، یا حضرت اباالفضل
بیبرگ و زین و باره، افتاده بر کناره
مهتاب پاره پاره، یا حضرت اباالفضل
تو آبروی آبی، ماه فلک رکابی
ماهی؟ نه، آفتابی، یا حضرت اباالفضل
سرو بهار حیدر، آیینه دار حیدر
ای ذوالفقار حیدر، یا حضرت اباالفضل
هر جا که مرد دردیست، هر جا که کوه مردیست
از هیبت تو گردیست، یا حضرت اباالفضل
گوید کسی ز تو چون، گنگ است لفظ و مضمون
یادت کند دلم خون، یا حضرت اباالفضل
افتادة زمانیم، در یاد آسمانیم
مشتاق آستانیم، یا حضرت اباالفضل.
فتنة كاخنشينان ...
جلال محمدی
شتر اهل جمل بال و پر آورده برون
مار هفتاد سر فتنه سرآورده برون
باز گوساله پرستان به خروش آمدهاند
سامري زانكه خداي دگر آورده برون
بيسبب نيست در اين باغچهها رويش خار
فتنة كاخنشينان ثمر آورده برون
آنكه با ما سخن از حرمت گلها ميگفت
از پي قتل درختان تبر آورده برون
روزگاريست كه سرسلسلة راهزنان
تيغ بر قافلة راهبر آورده برون
ميشناسيد، سياستزدهاي سايهپرست
پيش خورشيد، سنان و سپر آورده برون
اثر كينة بومان سياهيطلب است
آتشي گر سر از اين بوم و بر آورده برون
باز پيوند شب و شهوت و شيطان و شيوخ
شرر و شعبده و شور و شر آورده برون
تخم تاريكي و ترديد و تباهي كشتند
خون و خار و خس و خرزهره بر، آورده برون
اينكه پيچيده در اين باغ، سموم نفسيست
كاژدها از جگر كينهور آورده برون
اهل نيرنگ و نفاق از مدد پير فرنگ
گرم سودا، علم كر و فر آورده برون
●
اين علي هست كه از جنگ جمل ميآيد
ديدة فتنه به شمشير درآورده برون
______________________
عبدالله اباالفضل دخیلک
دو بیت زیر ، شعر ساده و صمیمانه ای است که نام سراینده آن مشخص نیست . اما این شعر مشهور است و در عزاداریها و توسل ها خوانده میشود . در بسیاری از کتابهایی که درباره مظهر غیرت و کرامت حضرت اباالفضل العباس " علیه السلام " نوشته شده همین دو بیت دل انگیز را میتوان دید. عالم بزرگ مرحوم کلباسی در کتاب ارزشمند " خصائص العباسیه " نیز این دو بیت را آورده که میتوان با آن به قمر منیر بنی هاشم متوسل شد :
شمع شهدا
ای ماه بنی هاشم! شمع شهدا عبّاس
وی نور دل حیدر! خورشید لقا عبّاس
از رنج و غم ایّام، ما رو به تو آوردیم
دست من مسکین گیر، از بهر خدا عبّاس
شعری از مرحوم صراف تبریزی :
از زبان حضرت سیدا لشهدا " علیه السلام " خطاب به حضرت عباس (ع)
دور ای دعوالر اصلانی
ابوالفضلیم، علمداریم
آخان سو تک قیزیل قانی
ابوالفضلیم، علمداریم
دئیم دوتمیر دیلیم قارداش
دور ای آرخام، ائلیم قارداش
سینوب سنسیز بئلیم قارداش
ابوالفضلیم، علمداریم
کسوب دشمن یولین آخر
سالوب ساق و صولین آخر
نه باش وار، نه قولین آخر
ابوالفضلیم، علمداریم
عملداریم زبون اولدون
قتیل قوم دون اولدون
علم تک سرنگون اولدون
ابوالفضلیم، علمداریم
اوغول یوخ دردیمی بولسون
منه یار و معین اولسون
اوغولسیز قارداشین اؤلسون
ابوالفضلیم، علمداریم
توکندی طاقتیم سنسیز
بوکولدی قامتیم سنسیز
قان آغلار عترتیم سنسیز
ابوالفضلیم، علمداریم
اؤزین مقصودیوه یئتدون
بئله احبابی ترک ائتدون
منی یالقوز قویوب گئتدون
ابوالفضلیم، علمداریم
ایا ماه بنیهاشم
منیم ایستکلی قارداشیم
دؤنوب آلقانه گؤز یاشیم
ابوالفضلیم، علمداریم
دئسم گورمز گؤزیم قارداش
یقین دوزدور سؤزوم قارداش
سنه قربان اؤزیم قارداش
ابوالفضلیم، علمداریم
اوزون گئتدون خلاص اولدون
دلی پیمانه تک دولدون
گلستانیم نه تئز سولدون
ابوالفضلیم، علمداریم
سنی کیم غرق ائدوب قانه
سالوب بو قانلی میدانه
یانار بو حاله بیگانه
ابوالفضلیم ، علمداریم
بو غربتده وحید اولدوم
کؤمکدن ناامید اولدوم
سن اؤلدون من شهید اولدوم
ابوالفضلیم ، علمداریم
قالوب صرّاف بیچاره
محیط غمده آواره
اؤزین قیل دردینه چاره
ابوالفضلیم، علمداریم
________________________________________________________-
بهشت گمشده
شعری از : علیرضا الفبایی « مانا » - اردبیل
آیینه ! برپا کن دوباره بزم ماتم را
تصویر کن بر بوم خون ماه محرم را
در سوگ اقیانوس چون عاشقترین دریا
با لهجه ای محزون بخوان آن اسم اعظم را
آبی ترین مرد از کنارت تشنه لب برگشت
ای آب ! بر سر کن تمام خاک عالم را
- وقتی که قوم کین به باد فتنه میدادند
بر نیزه ها هفتاد و دو گیسوی درهم را
وقتی که چشم زخمی سقای دریا دل
شرمنده میکرد از کرامت چشم زمزم را
ای کاش بودیم ...آه ... اما نه ، اگر بودیم
آیا نمی بستیم ما هم نهر علقم را ؟...
حتی همین امروز هم مولا اگر میبود
میدید آری در قفایش ابن ملجم را
آه ای بهشت گمشده ، هر آن تو را جستم
کابوسکی آشفت گندمزار خوابم را
سقای تشنه لب
احد چگینی
ستون خیمهی مولا، ابالفضل!
علمدار سپاه «لا»، ابالفضل!
درون هر دلی با ذکر نامت
قیامت میشود برپا ، ابالفضل!
جوانمردی، وفا، غیرت، شجاعت
گرفته از تو رونق، یا ابالفضل!
در آن سو، لشکری از تیغ و خنجر
در این سو، یکّه و تنها ابالفضل
چهها بیتو کشید ـ ای داغ سنگین ـ
حسین عصر عاشورا، ابالفضل!
جگرها از عطش در خیمه میسوخت
لب خشکیدهی سقّا ابالفضل
فرات! ـ ای تشنهی جاوید تاریخ ـ
بگو، آخر چه کردی با ابالفضل؟
□□□
فرات از تشنگی میسوخت آن روز
ننوشید از لب آقا ابالفضل
به قربان لبان تشنهی تو
فدای نام سبزت یا ابالفضل!
جان و دل من فدای عباس
شعر از : شقایق
خون است دلم برای عباس
جان و دل من فدای عباس
عمری است در این غریب آباد
افتاده به سر هوای عباس
از دیده سرشک غم روان است
تا دل شده مبتلای عباس
جاویدترین حماسة مهر
خورده است رقم برای عباس
خورشید که چشمة حیات است
روشن شده از صفای عباس
افتاده دو دست مهربانش
از روی وفا به پای عباس
مانده ست فرات تا قیامت
شرمندة چشمهای عباس
جانم به فدای غیرتش باد
در حیرتم از وفای عباس
دیروز تمام کربلا بود
گلگون زگل دعای عباس
باشد که نماز عشق خوانیم
یک روز به اقتدای عباس
فردا نبود شفیع ، ما را
جز دست ز تن جدای عباس
گفته است «شقایق» این غزل را
گرچه نبود سزای عباس
میثاق ما میثاقی ابدی با شهیدانی است که خون پاکشان سرزمینمان ایران را رنگین کرده است . شهیدانی که در خون خفته اند تا ما بیدار بمانیم .