خواهد کس اگر زما شفاعت ...
( اشعار سنگ مزار شهیدان )
با خون اگر انقلاب کردیم
این رسم خجسته باب کردیم
***
بخون صادر قیام خویش کردم
چو تقلید از امام خویش کردم
***
این است پیام ما شهیدان
با کفر مسازی ای مسلمان
***
گر شمائید آشنای شهید
پا گذارید جا پای شهید
***
گر اُسوه کنید راه ما را
آزاد کنید کربلا را
***
دارید اگر که دوست ما را
خالی نکنید جبهه ها را
***
خواهد کس اگر ز ما شفاعت
باید کند از امام اطاعت
***
سرا پایم اگر با خون خضاب است
مرا شادی بقای انقلاب است
***
خوشا آنانکه ما را قدر دانند
پیام ما به عالم می رسانند
***
گر با من و عشق کار داری
باید که به جبهه پا گذاری
منبع : آواز پر ملایک
شهیدی که شهادت خود را پیش بینی کرد ؛
تقدیر من در هویزه است
جنگی که بر ما گذشت ویژگی های بیشماری از جمله جغرافیایی، انسانی، اقتصادی و... داشت که مجموع آنها در جبهه خودی بود که جنگ را به دفاع مقدس تبدیل کرد و پیروزی را به جبهه ایران داد. یکی از آن ویژگی ها حضور همه ملت از هر شهر و دیار و تیره و قبیله و قومیت بود. جنگ عرصه ای بود که گوهرهای هر خطه ای از سرزمین ما فرصت بروز و ظهور یافتند.
شهید "رضا ریاضی" در خانواده ای متوسط و مؤمن و پر جمعیتی به دنیا آمد که پدر با زحمات زیاد و کار فصلی بنایی، دختران خود و تک فرزندش"رضا" را بزرگ کرد و تربیت نمود.
شهید ریاضی در سنین نوجوان با شهید آیت ا...مدنی در گنبد آشنا شد که از طرف رژیم پهلوی به آنجا تبعید شده بود. شهید مدنی ظهرها در مسجد صاحب الزمان(ع) ترک آباد و شبها در مسجد امام کاظم(ع) در محله سیدآباد اقامه نماز می کرد که بعد از نماز هم جمعی از جوانان و نوجوانان گوش به تفسیر قرآن ایشان می دادند که "رضا" نیز جزو آنها بود.
شبی از شبها از راههای تقویت اراده سؤال شد و شهید مدنی پاسخ داد. در حالیکه صدای او در میان صدای چلچله هایی که در بالای شبستان مسجد لانه کرده بودند واضح به گوش نمی رسید، اما جمله آخر شنیده شد: ... در این صورت اراده شما آنقدر مؤثر است که رو به این حیوانات بالای مسجد می گویید ساکت شو! و ساکت می شوند... و یکباره صدای پرنده ها قطع شد!
آن سالها شهید آیت ا... مدنی محبوب رضا و دوستانش بود اما هنوز مردم آن گونه که باید این سید بزرگوار را که در کوی و برزن قدم می زد و در کمال سادگی با مردم می زیست به خوبی نشناخته بودند. با پیروزی انقلاب اسلامی ایران گروه های محارب، گنبد را عرصه تاخت و تاز فرهنگی و نظامی قرار دادند . "دفتر نشر فرهنگ و معارف اسلامی" در مسجد قائمیه که رضا نیز جزو آنها بود، مقابله فکری با انحرافات را بر عهده داشت. رضا که فارغ التحصیل تربیت معلم در رشته پرورشی شده بود پایه های امور تربیتی را در آموزش و پرورش شهر بنا گذاشت.
قصه زندگی رضا ادامه داشت تا آذر 61 که به جبهه اعزام شد و در مسیر، بر مزار شهید بهشتی در تهران حال غریبی پیدا کرد و با ورود به اهواز دوره آموزش تخریب را سه هفته ای گذراند. یکی از دوستان وی تعریف می کرد که مقدمه چینی های اعزام او تلنگری به ما بود. صبح ها بعد از نماز با عشقی که به قرآن و به ویژه سوره "الرحمن" و "یس" داشت، قرائت قرآن را شروع می کرد تا به آیات "...و لمن خاف مقام ربه جنتان " و " ... یعرف المجرمون بسیماهم فیؤخذ بالنواصی و الاقدام .." می رسید حالش دگرگون می شد و گاهی می گفت که هر کس در جبهه ها بارخود را ببندد برنده است.
اخلاص، جذبه، تواضع و حیا و گاهی سخنرانی های شیوا "رضا" را محبوب جمع بچه های تخریب کرده بود، به ویژه شهید علی عاصمی را که فرمانده او و در عین حال دلبسته او بود. شهد عاصمی گاهی از روی علاقه، او را از خنثی کردن مین های تله شده منصرف می کرد و کارهای کم خطرتر را به او محول می کرد که رضا متوجه می شد و گله گذاری می کرد. شاید یکی از دلایل رعایت حال رضا توسط فرمانده این بود که رضا تازه صاحب دختری به نام زینب شده بود.
علاوه بر خرمشهر جمع دیگری از نیروهای تخریب در هویزه مشغول پاکسازی بودند. رضا بدون قرار قبلی از خرمشهر به جمع آنها پیوست و عده ای از کار او تعجب کردند که چرا رضا با سابقه کمتر به جمع نیروهای قدیمی وارد شده که بالاخره خودش جواب داد که "تقدیر من در هویزه است!"
هفته سوم اسفند61 هفته عجیبی بود چراکه در سه روز اول یک شهید و سه مجروح حاصل پاکسازی بود. شهید عاصمی اعلام کرد که روز سه شنبه کار تعطیل است و برای تجدید قوا به مزار شهدای هویزه می رویم. مثل همیشه علی عاصمی دوربین کتابی کوچک خود را همراه داشت و رسمش هم این بود که فقط از شهدا و مجروحین عکس بگیرد. رضا در حالی که کنار مزاری نشسته بود به علی اشاره کرد که از من عکس بگیر چون فردا همین ساعت شهید می شوم و شما از عکسم استفاده کنید و زیر آن هم بنویسید" شهیدی بر مزار شهیدی دیگر" و علی عکس را انداخت.
آنها که رضا را بهتر می شناختند به تکاپو افتادند که فردا رضا وارد میدان نشود. او متوجه شد و گفت که "اگر بناست برایم اتفاقی بیفتد خواهد افتاد". شب هنگام یکی از دوستان او از راه رسید و نامه ای را حاوی عکس زینب 40 روزه در دست رضا دید و اظهار مکرر رضا برای شهادت و تعجب و توجیه این مسافر از راه رسیده بر اینکه" شهادت مقدمه ای دارد به نام رضا بودن و.... و رضا سه بار تکرار کرد که من"رضا هستم".
فردا صبح عاصمی از روی علاقه ای که به رضا داشت او را در نوار ضد تانک گمارد تا کم خطرتر باشد. 5 دقیقه به ساعت 10صبح نیروها برای استراحت از میدان خارج شدند جز دو نفر؛ رضا ریاضی و داود پاک نژاد که آماده خروج بودند. درست ساعت 10 انفجار صورت گرفت. داود که بر روی مین های "والمر" کار می کرد روی سیم تله مین رفت و با انفجار آسمانی شد.
آنچه پیش بینی شده بود اتفاق افتاد. داود که در 3 متری مین بود سالم ماند . اما رضا در 8 متری او بیش از 200 ترکش از سر تا نوک پا بر جان خرید و در موعد مقرر آسمانی شد. عاصمی خیلی متأثر شده بود و اظهار می کرد: "رضا از حرف من تخلف نکرد ولی تقدیر او این بود".
دو روز قبل رضا با مادرش تلفنی صحبت کرده بود و خبر داد که برای عید در گنبد است. رضا ریاضی 25 اسفند به شهادت رسید و روز 29 اسفند در گنبد تشییع شد. از او وصیتنامه ای نماند اما دستنوشته های زیادی دارد که سرلوحه آن این شعر است:
آنکس که تو را شناخت جان را چه کند
فرزند و عیال و خانمان را چه کند
مجید جعفر آبادی
من ترکش خورده ام ! .. من هم ناهار میخورم !
بوی باروت همه جا پیچده بود. همه چیز حکایت از درگیری سخت شب گذشته داشت. روی زمین تکه های خمپاره ، کلاه آهنی ، ماسک ، پوکه و خون همه در همسايگی هم با آهنگی متوازن پخش شده بودند .
گویی صدای تکبیر رزمندگان و صدای تیربار و انفجار خمپاره از ماورای سکوت شنیده میشد. همان طور که روی قله اسپیدار قدم میزدم خاطرات گذشته در ذهنم مرور می شد دو ماهی بود که همراه دوستانم جهت شناسایی و ایجاد مقدمات سلسله عملیاتهای مختلف از جبهه های جنوب به غرب آمده بودیم . تازه از مرخصی بعد از عملیات برگشته بودم. درموقعیت شهید ذاکری در حوالی بانه به عقبه واحد ملحق شدم.
به محض ورود و پیدا کردن چادر بچه های واحد متوجه پلاکاردی شدم که شهادت دو تن از همرزمان شهید کشوری و شهید بیگدلی را از طرف عقیدتی به بچه های واحد تبریک و تسلیت گفته بودند. من که تا آن لحظه از شهادت این دو عزیز اطلاعی نداشتم یکباره شوکه شدم جلو رفتم وسایر دوستان واحد را دیدم. خیلی دلم برای دوستان تنگ شده بود حدود یک ماهی بود که آنها را ندیده بودم یکی از دوستان همشهری (برادر وحدتی) پیشنهاد کرد برویم حمام صحرایی تا خستگی و غبار راه را از تن در آوریم. من که با اطلاع از شهادت دوستان اصلا حوصله نداشتم گفتم شما بروید من بعدا می آیم. کمی در چادر دراز کشیدم و به فکر خاطرات شهدای اخیر افتادم . یاد روزهای خوشی که با این دوستان شهیدم در خرمشهر و جزیره مجنون داشتم ناگهان صدای مهیبی همراه با لرزش زمین مرا از زمین بلند کرد . چند فروند هواپیمای عراقی موقعیت را بمباران کردند همراه دو تن از دوستان از چادر بیرون آمدم و چادرهای اطراف را نگاه کردم.
مقداری دود از آشپزخانه و حمام موقعیت دیده می شد. چند لحظه بعد همان برادری که پیشنهاد رفتن به حمام را داد، دیدم که هراسان با حوله ای که به دور خودش پیچیده بود با حالت جالبی به طرف چادر آمد . چادرهای اطراف را نگاه کردم سروصدا و ولوله ای برپا بود . به آسمان نگاه کردم سه هواپیمای سیاه رنگ دائما مانور می دادند . صدای وحشتناکی موقعیت را می لرزاند . فقط همان قسمت آشپزخانه و حمام بمباران شده بود . همراه دوستانم تصمیم گرفتیم برای کمک به آنجا برویم . چند نفر مجروح شده بودند که آنها را پشت وانت تویوتا سوار کردیم و به بیمارستان بانه منتقل کردیم .
هم اکنون که داشتم روی اسپیدار* قدم می زدم روز بعد از پاتک دشمن بود . شب گذشته دشمن به قصد گرفتن ارتفاع سپیدار پاتک کرده بود و برادر کشوری با تیر سلاح سبک توسط دشمن شهید شده بود و بعد از آنها نیز برادر صدیقی شهید شده بود . چند ساعتی بیش از شهادت برادر صدیقی نمی گذشت، قطعه ای از یک کیف پول خون آلود روی زمین توجهم را جلب کرد آنرا برداشتم .
کیف پول برادر حسن صدیقی بود که در اثر ترکش خمپاره به دو نیم شده بود آنرا باز کردم نیمی از عکس شهید حسن صدیقی بود و نیم دیگرش سوخته بود .
تمام خاطرات گذشته مربوط به او از ذهنم گذشت . روزی که برای اولین بار در جبهه شلمچه با هم آشنا شدیم . شغلش کفاشی بود و با لهجه شیرین مشهدی صحبت می کرد . تنها فرزند پسر خانواده بود و چند خواهر داشت . از خانواده ای ساده و با اخلاص و پاک بود . نگاه معصومانه ای داشت یادم می آید در شلمچه زیر آتش بسیار سنگین با هم گیر کرده بودیم و او شدیدا می ترسید شاید به خاطر خانواده اش بود که تنها امیدشان بود . من بارها با او صحبت می کردم و می گفتم شهادت بسیار ساده و زیبا است . لحظه ای می بینی و لحظه ای دیگر نمی بینی . برای او گفتم که تا به حال لحظات شهادت بسیاری از همسنگرانم را دیده ام و می گفتم تنها هر چه خدا خواسته باشد همان می شود . آنروز چند ساعت زیر آتش شدید بودیم و هر قدم گلوله ، توپ و خمپاره به زمین می آمد و ما نمی توانستیم حتی یک قدم برداریم با چه مصیبتی و هزار قل هوالله توانستیم به موقعیت برگردیم . داشتیم به سنگر می رسیدیم که حدود دویست متری سنگر گلوله توپی به زمین خورد که ما حتی خم به ابرو نیاوردیم . آنجا دوست عزیزمان برادر وطنی را در بالای دیدگاه در ارتفاع حدود 60 متر بالای زمین در دکل دیده بانی مشاهده کردم که سرش را بیرون آورد و گفت : من ترکش خورده ام . من که فکر می کردم دارد شوخی می کند برگشتم گفتم ما هم ناهار می خوریم بعد می آییم بالا تو بقیه ترکش ها را بخور ما میل نداریم. ناگهان دیدم برادر الیاسی با التهاب به بالای دکل نگاه کرد آری چفیه روی سر برادر وطنی خونی بود . ترکش به سرش اصابت کرده بود. این ترکش او را برای مدت ها به حالت کما و فراموشی فرستاد و مدت زیادی تحت معالجه بود و حتی قرار شد برای معالجه به خارج اعزام شود تا بالاخره سلامتی خود را بازیافت.
آنجا به برادر صدیقی گفتم دیدی حسن جان گفته بودم تا خدا چه بخواهد آیا فکرش را می کردی گلوله ای دویست متر آنطرف تر زمین بخورد و برادر وطنی در بالای دکل در ارتفاع 60 متری ترکش بخورد .
او آن روز بود که می گفت دیگر ترسش ریخته است . دیگر اصلا نمی ترسد .
آن شب ، شب شهادت حضرت رقیه (س) بود
به یاد جهادی کبیر ؛ عماد مغنیه
عماد، فرمانده دو پیروزی ارزشمند و تاریخی حزبالله یعنی جنگ سال 1379 که منجر به خروج رژیم صهیونیستی از لبنان شد و نیز جنگ 33 روزه در سال 1385 ( 2006 میلادی ) بود. آموزشهای او مبتنی بر این ایده بود؛ حداکثر تلفات از دشمن و حداقل برای نیروهای خودی.
جايزه 25 ميليون دلاري آمريکا براي زنده يا مرده عماد، نشان از هراس جنايتکاران و تروريستهاي دولتي از هرگونه مقاومت دارد. بر خلاف آنچه آمريکا و رژيم صهيونيستي عليه عماد مغنيه جوّسازي ميکنند و او را تروريستي بزرگ مينامند، وي تنها رزمندهاي خالص از مقاومت اسلامي لبنان بود که براي نجات کشورش از اشغالگران، تا پاي جان مبارزه کرد و بيش از 26 سال، سازمانهاي اطلاعاتي 42 کشور از جمله سيا و موساد را به دنبال خود کشاند.
بدون شک، تواناييهاي خارقالعاده عماد مغنيه يا همان «حاج رضوان»، در «لجنه امنيه» حزبالله، نقش بسزايي در پيشرفت کميته امنيتي و وارد آوردن ضربات جبران ناپذير بر رژيم اشغالگر قدس داشته است. تاثیر این ضربات بر پیکره صهیونیسم جهانی به حدی بود که پس از شهادتش سخنگوی وزارت خارجه آمریکا اعلام کرد جهان پس از مغنیه ( بخوانید آمریکا و هم پیمانانش) روزهای آرام تری را خواهد داشت. امروزه هر کس بخواهد از دين و کشور خويش در برابر اشغالگران دفاع کند، به تروريسم متهم ميشود که اين چيز تازهاي نيست.
با آنکه معاون جهادی حزب الله محسوب میشد اما اصلا علاقهای به کسب مدارج سیاسی در حزب الله نداشت و عضو شورای رهبری هم نبود. بعد از سال ها و اصرارهای مکرر سید حسن به وی مبنی بر شرکت در انتخابات شورای رهبری پذیرفت که نامزد شود. اما در دل راضی نبود و هیچ تلاشی برای کسب آرا نکرد. رایگیری که انجام شد، بالاترین رای را آورد پس از نصرالله.
چند ماهی به نبرد 33 روزه مانده بود آنروز بعد از مدت ها جلسهای با او داشتم بعد از جلسه به من گفت: بیا اتاق بغل میخواهم چیزهای جالبی را نشانت دهم.
باور کردنی نبود. تجهیزات و برنامههایی که او را برای نبرد احتمالی با رژیم صهیونیستی آماده کرده بود خارج از حد تصور بودند. او در طراحیهایش از همه تجربهها استفاده کرده بود از جنگهای چریکی ویتنام و الجزایر گرفته تا جنگ فلسطین.
جنگ 33 روزه آمده و رفت اما حزب الله قویتر از سابق باقی ماند. حاج عماد در طول جنگ توانست مکالمات دشمن را شنود کند اما آنها نتوانستند. او در اسرائیلیها نفوذ کرد اما آرزوی کوچکترین اطلاعاتی از داخل حزبا... بر دل آنها ماند.
امام خمینی( ره) را بسیار دوست داشت وخود را موظف به تبعیت از دستورات ایشان می دانست. به همین دلیل علاقه زیادی به یادگیری زبان فارسی داشت تا راحت تر از نظرات ایشان بهره مند شود.
-انقلاب که شد متن سخنرانی های امام را به زبان عربی و فارسی از سفارت ایران در بیروت می گرفت و آنقدر آنها را مطالعه کرد که در کمتر از 6 ماه توانست به راحتی فارسی بخواند و پس از مدتی صحبت کند.
سرویسهای امنیتی چندین کشور غربی دنبالش بودند، صبح و شب. بارها هم جاهای مختلف دنیا اقدام به ترور او کردند اما هیچگاه موفق نبودند. آخرینبار در محله کفرسوسه در دمشق بود. اینبار همه آمده بودند؛ آمریکاییها، اروپاییها، موساد و حتی عربها. ماشین در یک کشور اروپایی با نظارت سیا بمبگذاری میشود و از آنجا به سوریه منتقل میگردد. کشور های عربی محل جلسه را لو داده بودند و موساد بمب را منفجر کرد.
حاج عماد هنگامی که قصد سوار شدن به خودرویش را داشت متوجه خودروی مشکوکی که پشت ماشینش پارک بود شد، اما دیگر دیر شده بود.
بسیار پایبند مستحبات بهخصوص زیارت عاشورا بود و آنرا میخواند. علاقهی خاصی هم به امام حسین«ع» و حضرت رقیه«س» داشت و هرگاه که سوریه میرفت حتما به زیارت ایشان میشتافت.
آخر هم مزد خود را از سه ساله اباعبدالله گرفت. شب شهادتش به زیارت حضرت رقیه میرود، در عزاداری حرم شرکت میکند، غذای نذری هم میخورد و بعد هم در جلسه شرکت میکند و آخرش هم... راستی آن شب، شب شهادت رقیه بود.
میثاق ما میثاقی ابدی با شهیدانی است که خون پاکشان سرزمینمان ایران را رنگین کرده است . شهیدانی که در خون خفته اند تا ما بیدار بمانیم .